پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
به سر شوق سر کوی تو گیرُم
به دل مهر مه روی تو گیرُم
بت من کعبه من قبله من
تویی هر سو نظر سوی تو گیرُم
.....
بلات به جونُم
نامهربونُم
داغت نبینُم.................داغت نبینُم
نوشته شده توسط فرید در ساعت 0:23 |
لینک
|
دوشنبه سیزدهم آذر 1385
خودکشی نکن! ...
هنگام جان دادن ،
روح ات را به عزرائيل ،
تسليم نکن! ...
تو حق نداری ،
که شيوه ی مردن ات را انتخاب کنی ،
و زمان آن را!!! ...
زنهار! ...
که در محدوده ی حکومت ،
دخالت کنی!!! ...
نوشته شده توسط فرید در ساعت 21:19 |
لینک
|
جمعه هفتم مرداد 1384
اما من!
چه دردآور است از من سخن گفتن!
همچون سايه ي لرزان پاره ابري رهگذر ،
بر سينه تافته ي غربت اين كوير ،
افتاده ام و مينگرم تا در زير اين آسمان ،
كسي هست كه بار سنگيني را
كه بر دوش هاي خسته و فرتوت اين كلمات نهاده ام
و بر پشت زمين روانه كرده ام ، برگيرد ؟
افسانه من به پايان رسيده است
و احساس ميكنم كه اين آخرين منزل است.
ديگر نه بانگ جرس كارواني،
ديگر نه آواي رحيلي!
تنهايي، آرامگاه جاويد من است
و درد و سكوت
همنشين تنهايي جاودانه ي من!
نوشته شده توسط فرید در ساعت 11:35 |
لینک
|
شنبه هجدهم تیر 1384
مردی تخم عقاب پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت.
عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.
در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها
می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات، زمین را می کند و
قد قد می کرد و گــاهی با دست و پا زدن بسیــار، کمی در
هوا پرواز می کرد.سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد.
روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.
او با شکوه تمــام بر خلاف جریان شدید بـاد پرواز می کرد.
عقاب پیـر بهت زده نگاهش کرد و پرسید:« این کیست؟»
همسایه ای پاسخ داد:« این یک عقاب است...سلطان پرندگـان.
او متعلق به آسمان است و ما زمـینی هسـتیم.»
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.
زیرا فکر می کرد یک مرغ است.
نوشته شده توسط فرید در ساعت 19:59 |
لینک
|
دوشنبه سیزدهم تیر 1384
حرفها بر سر دلم عقده کرده است
شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم
می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم
حرف بزنم، بنويسم، بگويم.
انگشتهايم خميازه مي كشند.
بايد بنويسم.
اين حرفها را نميشود تحمل كرد،
بيشتر از اين در دل نگه داشت،
ورم مي كند و رنجم مي دهد،
ميروم.
كجا بروم؟؟؟
كجا بروم كه از شر احوال پرسي در امان باشم؟؟؟؟؟
"امسال نيز يكسره سهم شما بهار
ما را در اين زمانه چه كاريست با بهار
از پشت شيشه هاي كدر مات مانده ام
كين باغ رنگ، كار خزان است يا بهار
حتي تو را ز حافظه گل گرفته اند
اي مثل من غريب در اين روزها، بهار
ديشب هوايي تو شدم باز
اين غزل صادقترين گواه دل تنگ من، بهار"
نوشته شده توسط فرید در ساعت 20:2 |
لینک
|
چهارشنبه یکم تیر 1384
((گل زرد, گل سرخ, و غنچه ای که اميدی در دل خود بسته است و دارد باز ميشود.خيلی به اين غنچه فکر مي کنم, خيلی, ساعتها,شبها و . . . هميشه, به اميدش, به آينده اش و به انسانهايی دلهاشان به او شبيه است و شايد سرنوشتشان هم با او يکی است و از خود هميشه مي پرسم :
آيا اين غنچه باز مي شود و مي شکفد؟ آفتاب روشن و گرم آسمان بر قلب بسته و تنگش خواهد تابيد؟ نسيم بهار گلبرگ هايش را نوازش خواهد داد؟ بلبلی به شوق ديدارش برای او آوازهای عاشقانه خواهد خواند؟ و بالاخره پروانه ای برسرش خواهد نشست و قطره پاک بارانی و شبنمی در دهانش خواهد چکيد؟
نمي دانم, هيچ چيز نمي دانم و اين گل زرد و گل سرخ هم در انتظار او هستند و نگران سرنوشت او. آيا می پژمرد و بر باد می رود و يا می شکفد و زندگی می کند؟ هيچ نمی دانم .و تمام نگرانی من همين است, اما اواخر اسفند است و فروردين نزديک, بوي بهار دلم را اميدی ميدهد. می گويند در بهار همه غنچه ها باز مي شوند؛ راست است؟))
ولی تا به امروز اسفند ها, فروردين ها و بهار های زيادی گذشته و هنوز هم آفتاب روشن و گرم آسمان بر قلب بسته و تنگ غنچه نتابيده, نسيم بهار گلبرگهايش را نوازش نداده و بلبلی به شوق ديدارش برای او آوازهای عاشقانه نخوانده, و ای کاش فقط همين بود, بادهای سهمگين و طوفانهای خشمگين، تازيانه ها بر تن رنجور اين غنچه زده اند و داغها بر دلش نهاده اند, حالا ديگر آن گل زرد آن گل سرخ هم ديگر نيستند, که ای کاش بودند, بودند و تکيه گاهی برای اين غنچه و غنچه های ديگر مي شدند.
اما هنوز هم باغی هست و هنوز هم غنچه هايی پابرجا, اميد به شکفتن دارند و تمام مسأله هم همين است "بودن", بودنی مقاومتر, صبورتر, آگاهتر و عاشقتر از هميشه.
به اميد روزی که آفتاب مهربان و گرم خورشيد بر قلب زيبای غنچه بتابد
به اميد روزی که نيسم بهاری گلبرگهای لطيف غنچه را نوازش دهد
به اميد روزی که قطره پاک بارانی و شبنمی بر دهان پر خون غنچه بچکد
به اميد آزادي، آزادی از بند بادها و طوفانها
و به اميد . . .
به اميد آن روز هنوز هستيم، مقاومتر، صبورتر، آگاهتر و عاشقتر از هميشه.
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دائما يکسان نباشد حال دوران غم مخور
نوشته شده توسط فرید در ساعت 23:2 |
لینک
|
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384
اي نسل اسير وطنم.
"تو ميداني كه من هرگز به خود نينديشيده ام، تو ميداني و همه
مي دانند كه من حياتم، هوايم و همه خواسته هايم به خاطر تو و آزادي تو بوده است،تو مي داني و همه ميدانند كه هرگز به خاطر سود خود گامي بر نداشته ام، از ترس خلافت تشيعم را از ياد
نبرده ام. تو مي داني و همه ميدانند كه نه ترسويم نه سودجو!
تو مي داني و همه ميدانند كه من سراپايم مملو از عشق به تو، آزادي تو و سلامت تو بوده است و هست و خواهد بود، تو مي داني و همه ميدانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ايمان داشتن به تو است. تو مي داني و همه ميدانند كه من خود را فداي تو كرده ام و فداي تو مي كنم كه ايمانم تويي، عشقم تويي، اميدم تويي، معني حياتم تويي و جز تو زندگي برايم رنگ و بويي ندارد، طعمي ندارد....
نميتوانم خوب حرف بزنم، نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام درياب، درياب !"
وچه بهتر، كه به راستي شريعتي هيچگاه نمي ميرد. و اگر سوگواريم در واقع نه بر شهادت او است، كه مرگ اميدهامان
را به عزا نشسته ايم. چرا كه وجود حركت آفرين و انديشه بلند
او بود كه به زندگيمان معني و به اجتماعمان جان ميداد.
و چه بي شرمند اين قوم كه حتي از بردن نام او در هراسند كه مبادا نام او و انديشه او دوباره خواب خفته گان خفته را آشفته سازد و .....
نوشته شده توسط فرید در ساعت 0:38 |
لینک
|
جمعه بیستم خرداد 1384
وقتی که قصد خواب می کنی ،
در ياد بسپار که بخوابی! ...
هرگونه هوشياری - ورای خواب - ،
حرام است! ...
خمير دندان و مسواک را بردار و بشوی ،
هر کلامی را که لای دندان هايت باقی مانده است! ...
از هجوم ناگهانی پليس ،
در امان نيستی! ... - حتی در خواب! -
شايد خرناس کنی ،
يا عطسه بزنی ،
يا قصد قيام کنی! ...
چراغ را روشن بگذار ،
تا اتهام را از تو دور کند! ...
دوست من! ...
هر کاری در تاريکی ،
تلاشی برای براندازی حکومت است!!! ...
این مطلب و دو مطلب قبلی را از سایت حس غریب برداشته ام.
نوشته شده توسط فرید در ساعت 0:48 |
لینک
|
دوشنبه شانزدهم خرداد 1384
اين همه ويران ،
برای اين همه درد ،
نمی شود كه پريشان نبود و گريه نكرد! ...
صدای فاجعه می آيد! ...
به خون نشست زمين! ...
ز عشق چه پرسی؟! ...
كه قهرمانان در مسلخ اند و جمله اسير! ...
بيا به ياد عزيزش كنار هم بنشينيم ،
و با صدا به بلندای آسمان ،
به سرخی سپيده دمان ،
نام بزرگش را فرياد كنيم! ...
نام آن خورشيد به خون تپيده ،
آن نخل بارور ،
آن پير خرد! ...
نمی شود كه پريشان نبود و گريه نكرد! ...
نوشته شده توسط فرید در ساعت 1:13 |
لینک
|
دوشنبه شانزدهم خرداد 1384
چه مهمانان بی دردسری هستند مرده گان! ...
نه به دستی ، ظرفی را چرک می کنند ؛
نه به حرفی ، دلی را آلوده! ...
تنها به شمعی قانع اند ،
و اندکی سکوت!!! ..
نوشته شده توسط فرید در ساعت 0:18 |
لینک
|
شنبه چهاردهم خرداد 1384
عمرم همه در ناليدن بر باد رفت
و زندگي ام همه در جرعه نوشيدن، بر آب!
و اكنون بر لب بحر فنا منتظرم.
بتم شكسته، اسماعيلم ذبح شده،
برج نورم خاموش و مناره ي معبدم دود زده،
در اشغال فرزندان قابيل،
در توليت خواهر گرگ!
و من شرمگين و پريشان،
در اين انديشه ی دردآور
كه ساعتي ديگر
" كه آفتاب بر قله ي مغرب فرو ميشكند،
و تو روح دردمند من، به سراغ من مي آيي
تا كوزه هايي از آب هاي سرد و خوشگوار چشمه ساران پاكِ
سپيده دم هاي دور دست را
از دست من بگيری،"
.
.
.
با چه رويی در را به روی تو بگشايم؟
نوشته شده توسط فرید در ساعت 0:9 |
لینک
|
پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384
اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد
معشوق همينجاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايه ي ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد
گر صورت بي صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يك بار از اين خانه بر اين بام بياييد
آن خانه لطفيست نشانهاش بگفتيد
از خواجه آن خانه نشاني بنماييد
يك دسته ي گل كو اگر آن باغ بديديد
يك گوهر جان كو اگر از بهر خداييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد
نوشته شده توسط فرید در ساعت 22:21 |
لینک
|
شنبه هفتم خرداد 1384
((... و اگر خفه ام کنند، سازش نخواهم کرد
و حقيقت را قربانی مصلحت نمی کنم و اما
آن قوم اگر موفق شوند که مرا, بردار کشند
و يا همچون عين القضاة شمع آجين کنند
و يامانند ژوردانو در آتش بسوزانند,
حسرت شنيدن يک آخ را هم بر
دلشان خواهم گذاشت ... ))
نوشته شده توسط فرید در ساعت 23:5 |
لینک
|
دوشنبه دوم خرداد 1384
مونا شريعتی از خاطرات خود در روز خاکسپاری دکتر شريعتی در جوار حضرت زينب در سوريه مي گويد:
((سال 56 وقتی 6 ساله بودم معنای آن شعر سال پيش را که پدرم
مي خواند دريافتم:
در ميان طوفانها
هم پيمان با قايقرانها
گذشته از جان
بايد بگذشت از طوفانها
به نيمه شبها
دارم با يارم پيمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها
شب سياه سفر کنم
ز تيره ره گذر کنم
..........)
هنگامی که در تابستان سال 56 پس از شهادتش به سوريه رفتيم, در آن ازدحام عجيب ايرانی و عرب و مبارزين فلسطينی با آن چپيه های مرموز دريافتم که اتّفاقی افتاده است. احساس کردم که ديگر پدر, مسافرت نيست, بيمارستان نيست, زندان نيست و احتمالاً ديگر نخواهد آمد.از مادرم که آن روزها يک قهرمانِ دردمند بود, و سعی مي کرد مرا کمتر ببيند پرسيدم: ((بابا کجاست؟ مسافرت است؟)), گفت: ((آره)), گفتم: ((بيمارستان است؟))
گفت: ((آره!)). با ذهن کودکانه ام حقيقتِ دردناک پشت اين دروغ را دريافتم. کاغذی خواستم و با مدادی که يکی از دوستان به من داد, بابا علی را کشيدم, کلّه اش را با چند عدد مو بر آن و دهان و چشمان هميشه خندانش را. در حرم حضرت زينب (ع) به من گفتند که آن چمدان چوبيه پدرت است, روی آن بگذار, رفتم و گذاشتم ...
مردم گريستند, فهميدم چه شده. ديگر از کسی نپرسيدم و تا سالها نخواستم بپرسم. فقط يکبار سارا گفته بود:بعضی ها هميشه هستند هرچند که با ما نباشند... اين کافی بود چون بابا علی هميشه بود!))

نوشته شده توسط فرید در ساعت 23:49 |
لینک
|